تبليغاتX
قرص ماه

قرص ماه

بل یداه مبسوطتان

 

این کارشناسان هواشناسی اگر آخر پیش بینی هایشان یک انشاالله هم بگویند بدک نیست ها!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:58  توسط محمد امین  | 

باید از شرّ اینها به خدا پناه بریم

 

*من اين را اعلام می‌كنم كه اگر كسی به من فحش بدهد، عكس من را پاره كند، احدی حق ندارد كه به او تعرض بكند. حرام است تعرض كردن به كسی كه به من فحش بدهد، عكس مرا پاره كند، مرا بزند، هر كاری بكند. احدی حق ندارد در اين وقتی كه ما گرفتار هستيم در اين مصيبت بزرگ‌، با او مقابله كند تا اينكه به زد و خورد برسد و غائله ايجاد بشود. امروز ما آرامش می‌خواهيم. 
صحیفه‌نور جلد 11 صفحه 177

*آمریکا و استکبار در تمامی زمینه ها افرادی را برای شکست انقلاب اسلامی در آستین دارند. در حوزه و دانشگاه ها مقدس نماها را که خطر آنان را بارها و بارها گوشزد کرده ام اینان با تزویرشان از درون، محتوای انقلاب و اسلام را نابود می کنند اینها با قیافه حق به جانب و طرفدار دین و ولایت همه را به بی دین معرفی می کنند باید از شرّ اینها به خدا پناه بریم و همچنین کسانی دیگر که به هر چه روحانی و عالم است حمله می کنند و اسلام آنها را اسلام آمریکایی معرفی می کنند (صحیفه امام ،ج21، ص87)

*جالب است که این خیمه شب بازی شان را هیچ بقال و چقال و چلغوزی هم باور نکرده. 

*چقدر بعضی ها وجهه خودشان را خراب کردند. آخوند درباری هم بد مصیبتی است. 

*نهایت تعداد طلابی که در حیاط مدرسه مروی جمع شده بودند چقدر بود؟ تازه این را هم در نظر بگیرید که طلاب خود مروی هم که به حیاط بیایند میتوانند نصف حیاط را پر کنند. شب ۲۵ خرداد داشتم اخبار ساعت ۱۲ جعبه نکبتی را نگاه میکردم. برداشت هلو از باغهای گلستان و جشنواره گوجه فرنگی در کلمبیا را نشان داد ولی راهپیمایی میلیونی مردم را نشان نداد. عیبی نداره. ما هم خدایی داریم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:22  توسط محمد امین  | 

 

۱- در زمانهای قدیم پادشاهی میخواست شکار شیر کند. خدم و حشم پادشاه رفتند و شیری از جنگل آوردند و آن را به درختی بستند. پادشاه هم رفت و تیری نثار شیر کرد و همگی خوشحال بودند که سلطان به سلامت باد. پادشاه شجاع ما شکار شیر فرمودند!

از روز اول بعد از انتخابات شروع کردند به بگیر و ببند. یکسری را چه در خیابان و چه در بازداشتگاه ها کشتند. تعداد زیادی را دستگیر کردند. خیلی ها را زدند. کوی را به خاک و خون کشیدند. به خیابانها قشون کشی کردند و شهر را تبدیل به پادگان کردند. اس ام اس تهدید آمیز فرستادند و هر روز هم شاخ و شانه جدید میکشند. بعد هم کل خوشحال اعلام میکنند که توانستیم فتنه را خنثی کنیم و تعداد افراد معترض در خیابانها کمتر شده. سلطان به سلامت باد! حضرت اقای ابراهیمی رییس مرکز رسیدگی به امور مساجد فرموده اند: امروز ما شاهد هستیم افرادی که فریب خورده هستند در روز 13 آبان بیش از 1500 نفر نبودند و در 16 آذر نیز بیش از 200 نفر هم نشدند. البت ما هم مانده ایم فکری که چطور میشود تعداد شرکت کنندگان به ۲۰۰ نفر هم نرسد ولی ۲۰۴ نفر دستگیر شده باشند؟!

۲- انگار این جعبه نکبتی را به صورت تصادفی هم نباید دید. ۱۷ آذر از بخت بدمان سر سفره شام چشممان منور شد به گزارش اخبار ساعت ۲۱. "تعدادی از دانشجویان بعد از اقامه نماز ظهر و عصر به صورت خودجوش به سمت دانشکده فنی رفتند و جواب فتنه گران و آشوب طلبان را دادند" بعد نشان میداد که همگی پرچم و عکس و پلاکارد داشتند. حالا ما نفهمیدیم اینها که کاملا به صورت خودجوش آمده بودند اینهمه پرچم را دقیقا از کجاشون آورده بودند؟!  اوج اعتماد به نفس این عزیزان کاملا دانشجو هم آنجا بود که شعار میدادند: آشوبگر ٬ کارت دانشجوییت کو؟!

۳- حضرت آقای رامین روز اول که معاون مطبوعاتی ارشاد شدند فرمودند: من کلا آمده ام تا به روزنامه نگاران بگویم دوستتان دارم. همان اول کار که همشهری را بستند. حالاهم که حیات نو. به چهار روزنامه اصلاح طلب هم تذکر کتبی داده اند. به گمانم به جز کیهان و جوان و سایر این طیف روزنامه ها دیگر هیچ روزنامه ای از دست این جماعت سر سالم به گور نبرد.

۴- جمعی از طلاب در یک اقدام خودجوش (تیتر کیهان زده بود که خودجوش بوده!) از حضرت آیت الله مصباح یزدی تقدیر کرده اند. یک تقدیر نامه هم به ایشان داده اند که در آن آمده :« ... مصباح راه باید در علم و عمل، سیاست و دیانت، رهبانیت و كیاست در اوج و اشبه‌الناس به اولیا الهی باشد و چنین كسی‌ست كه امیر زمانه در فراق امثال او ناله(این عمار) سر می‌دهد و تو می‌دانی كه مصباح و چراغ نور ایشان را یك ویژگی است و آن سوختن خود است. به بهای روشن شدن طریق برای مردم و این كنایه است از این حقیقت جاودانه كه در كتاب تاریخ حیات بشر همواره غربت و غیرت را قرین هم نگاشته‌اند و آن كه دردمند‌تر برای هدایت بشریت، غریب‌تر، چه آن كه ابوذر تنها زیست و تنها مرد و تنها... . و در این زمانه غربت‌آفرین و فتنه‌گون، موهبتی بر این پهنه زمین ارزانی شده كه برای مردمان مصباح راه و برای ولی امر عمار یاسر باشد.» مالک اشتر که قبلا مشخص شده بود٬ شکر خدا عمار هم پیدا شد!

۵- خدا جون فکر کنم تصمیم گرفته ای یکی یکی رفقای دانشگاه را از ما بگیری و ما را هر روز تنهاتر کنی. آن از صادق این هم از علی. باشد٬ قبول٬ ما که رضاییم.


 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 2:46  توسط محمد امین  | 

خدمات متقابل ایران و اسلام!

 

دو سه روز بعد از انتخابات که اوج درگیری ها بود تو تاکسی بودم و صحبت از زد و خوردهای نیروهای به اصطلاح بسیجی با مردم بود. هرکس چیزی میگفت. بحث رفت به این سمت که اینهمه کتک کاری را به اسم اسلام انجام میدهند. من هم میخواستم ماجرای خلخال کشیدن از پای ذمیه و حرف حضرت امیر(ع) را بگویم. تا گفتم حضرت علی (ع) ...  راننده گفت: من تا قبل از این اتفاق ها به خدا و پیغمبر و حضرت علی اعتقاد داشتم ولی الان نه. فکر کردی حضرت علی کی بود؟ یکی مثل همین ها!

امروز زیر پل حافظ سوار تاکسی شدم. راننده جلوی درب دانشگاه تهران دیده بود که مثلا حزب اللهی ها زن و بچه مردم را میزدند. تا نشستم داخل ماشین راننده شروع کرد به درد دل کردن. گفت: «اینها اینهمه از اسرائیلی ها بد میگویند ما تا حالا ندیده ایم که آنها زنها را بزنند ولی اینا به زن و بچه مردم هم رحم نمیکنند. اسم خودشان را هم گذاشته اند سرباز گمنام امام زمان. آخه چه امام زمانی؟ در این ده هزار سال که میگویند خلقت وجود داشته تا حالا یکنفر را دیده اید که حتی دو سه روز غیب شود و دوباره پیدا شود؟ حالا منتظرند امام زمان از تو چاه در بیاد. مگر مسیح پیغمبر نبود؟ ۱۵ سال پیامبر بود و فقط یک عصا داشت و حتی دندان یک نفر را هم نشکست. حالا اینها برای اینکه فرزند محمد حکومت کند این کارها را میکنند» در همین حین آقایی که عقب نشسته بود گفت: «اینهمه سال هرچی میکشیم از این محمد و علی است!»

......

واقعا اگر نظام جمهوری اسلامی در این سی سال فقط همین یک خدمت را به اسلام کرده باشد برایش کافی است! یخرجون من دین الله افواجا! تازه میفهمم انجمنی های بیچاره در این سی سال از یکی تلقی شدن دین و حکومت چی کشیدند. به نظرم یکی از برندگان این اتفاقات اخیر  انجمنی ها (البته از نوع خوش خیمش که در سیاست دخالت نمیکنند!) بودند.

   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 2:7  توسط محمد امین  | 

 

شنوندگان عزیز توجه فرمایید٬ شنوندگان عزیز توجه فرمایید٬

حمید قهوه چیان٬ عزیز دلمان٬ آزاد شد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:27  توسط محمد امین  | 

اندر احوالات موبایل

 

جلوی ایستگاه مترو از ماشین پیاده شدم. قبل از اینکه وارد ایستگاه شوم گفتم بروم و تیتر روزنامه ها را نگاه کنم. جلوی دکه بودم که یکنفر پرسید: آقا ساعت چنده؟ دستم را بردم سمت موبایل که تازه فهمیدم موبایلم نیست. توی تاکسی از جیبم افتاده بود. چون تا قبلش همراهم بود و عقب تاکسی تنها بودم و کسی نبود که بخواهد موبایل را بدزدد. از شانس بدم گوشی روی ویبره بود و اگر زنگ میخورد راننده متوجه نمیشد. تصمیم گرفتم یک اس ام اس بزنم و از یابنده بخواهم که برای تحویل گوشی به شماره خانه زنگ بزند. از چندین نفر خواستم که اجازه بدهند که با موبایلشان یک اس ام اس یا زنگ بزنم اما یا خیلی راحت میگفتند نمیدهیم یا یا اینکه بهانه می آوردند که شارژ نداریم و غیره. حالا خوب است قیافه ام هم خیلی به آدمهای خلاف نمیخورد!

 از دیدن فوران حس هم نوع دوستی داشتم دنبال یک بلندی میگشتم که خودم را پرت کنم پایین که بالاخره یک نفر پیدا شد که حاضر شد برایم یک اس ام اس بزند. متاسفانه فارسی هم نداشت. "این گوشی مال من است. لطفا با این شماره تماس بگیرید" و شماره خانه را دادم.  خانه که رسیدم چندباری به گوشی خودم زنگ زدم ولی کسی برنداشت. فهمیدم هنوز کسی پیدایش نکرده. با یک موبایل دیگر که فارسی داشت دوباره همان اس ام اس را فرستادم. فردا صبح آمدم دوباره به گوشی زنگ بزنم که دیدم تلفن خانه بوق ندارد. هیچکدام از خطها. رفتم تو کوچه که زنگ همسایه مان را بزنم ببینم تلفن آنها وصل است یا نه که دیدم سر کوچه یک چاله کنده اند. پرسیدم گفتند به علت انجام عملیات مخابراتی تلفن تا ۷۲ ساعت قطع است. یعنی اگر آن پدرآمرزیده هم رحمش می آمد و زنگ میزد تلفن خانه قطع بود! سریع یک اس ام اس دیگر فرستادم و گفتم به این شماره زنگ بزند که اینبار گوشی خاموش بود و این اس ام اس هیچ وقت نرسید. حالا بی موبایلی کم بود به واسطه قطع شدن تلفن خانه اینترنت هم نداشتم و کلا رابطه ام با تکنولوژی قطع شده بود و اینقدر وقت زیاد داشتم که حتی نشستم درس هم خواندم. فکر کن!

هرچند یکی دو هفته ای از این اتفاق میگذرد اما هنوز هم گاهی اوقات یکدفعه می گویم:ااا.... فلان شماره هم تو گوشی بود! فلان عکس هم بود! فلان شعر را هم یادداشت کرده بودم! چند روز بعد از گم شدن گوشی و قبل از اینکه سیمکارت را بسوزانم و یک شماره دیگر دستم بود یک اتفاقی افتاد که خیلی عجیب بود. یعنی اگر حدسم درست باشد به واسطه گم شدن گوشی خدا چنان لطفی به من کرده که هرچه شکرش کنم کم است و من حیث لایحتسب چنان حالی به من داده که حتی فکرش را هم نمیکردم. خدا هم بعضی وقتها بدجوری آدم را شرمنده میکند ها!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:7  توسط محمد امین  | 

فــــــــاتــــــحـــه!

 

امروز پنجم آذرماه سالروز تشکیل بسیج مستضعفین به فرمان امام خمینی است. در این روزها و ماههای اخیر زیاد اسم بسیج و بسیجی به گوشمان خورده و حسابی مهم شده. میرحسین هم راجع به بسیج بیانیه داده. چند وقت پیش یکی از عزیزان خاطره جالبی برای من تعریف کرد که از ایشان خواستم آن را مکتوب کنند و اجازه دادند آن را در قرص ماه بنویسم. ایشان خودشان از رزمنده های زمان جنگ هستند. این هم خاطره شان:

اگر حافظه ام یاری کند حدود سالهای ۷۱٬۷۲ بود و من دانشجویی به اصطلاح مسلمان بودم و هنوز در مسجد و بسیج و ... به شدت فعال بودم. در آن سالها هنر مورد علاقه ام خط و خوشنویسی بود و به تبع آن نوشتن تراکت و پارچه و دیوارنویسی مسجد و مدارس محل به صورت فی سبیل الله بیخ ریشم آویزان بود! نزدیک هفته بسیج یکی از دوستان مسجدی یک برزنت بزرگ ۱۵×۹ متری که برای نوشتن آماده شده بود آورد و گفت می خواهند آن را از یک ساختمان بلند که چشم انداز خوبی دارد آویزان کنند و از من خواست به انتخاب خودم شعاری٬ جمله ای چیزی که مناسب با هفته بسیج باشد بنویسم و برای فردای آن روز آماده اش کنم . از او خواستم متن مورد نظرش را خودش سفارش دهد ولی او گفت هرچی که تو انتخاب کنی قبول است. من هم به شوخی گفتم پس یک قلم خیلی بزرگ برمی دارم و با بزرگترین  سایز ممکن مینویسم:

بـــــســــیـج مـُــــــرد ٬ فــــــــاتــــــحـــه! 

****

آن روز آن جمله را به شوخی گفتم و نهایتا متن دیگری برایش نوشتم. چند سال بعد وقتی عملکرد بسیج را دیدم پیش خودم گفتم ای کاش بسیج همان سالهای بعد از جنگ در نقطه اوج و همان وقتی که همه دوستش داشتیم تمام می شد و بسیج همان بسیج زمان امام می ماند. ای کاش با اتمام جنگ٬ بسیج هم به پایان می رسید و لااقل این همه ظلم و نامردی به نام بسیج  تمام نمی شد و حرمت بسیج و بسیجی برای همیشه محترم می ماند. ای کاش بسیج همان موقع جداً میمرد وهمه در حالیکه دوستش داشتیم برایش فاتحه میخواندیم!

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:27  توسط محمد امین  | 

غفلت

 

قرآن جلویم بود و بدون اینکه حواسم باشد بازش کردم که یکدفعه دیدم این آیه آمد. خشکم زد. عجیب تکان دهنده بود.

اقترب للناس حسابهم وهم في غفلة معرضون

انا اليه راجعون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:35  توسط محمد امین  | 

چه رسمی داری ای دور زمونه

 

این روزها که از در و دیوار خبرهای ناگوار بر سرمان هوار میشود چه میتوان گفت برای آن دوستان عزیز الا اینکه:

هرشب ستاره ای به زمین میکِشند وباز

                                                        این آسمان غم زده غرق ستاره هاست

کاش این سال بلوا و بلواهایش زودتر تمام شود. بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

 

پ.ن: +  ++

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:19  توسط محمد امین  | 

پند پیشینیان

 

پیشینیان با ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

 

گفتند: باید سوخت

گفتند: باید ساخت

 

گفتیم: باید سوخت٬

اما نه با دنیا

          که دنیا را!

 

گفتیم: باید ساخت٬

نه با دنیا

     که دنیا را!

 

زنده یاد قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:1  توسط محمد امین  |